COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۲۸ اسفند ۱۳۸۲

سبزه، ماهی، سبزی‌پلوماهی؛ و تنهايی شب عيد

زور دارد، آدم توی مملکت خودش باشد و شب عيد اين‌طور تنها. پدر و مادر و خواهر و برادر، و يار، همه در بلاد کفرند، و من مانده‌ام ـ نه، جايم گذاشته‌اند... راستی جايم گذاشته‌اند؟ دهه!
باشد، من هم تنها می‌روم سفر. آنجا فاميل‌ها تحويلم می‌گيرند. سبزه و ماهی و سبزی‌پلوماهی هم هست. حالا که اين نوشته ـ به معجزه اسپ‌سوار ـ آمده روی وبلاگ، من توی راه بايد باشم. توی جاده‌ای که خيلی‌ها را به مقصد رسانده و خيلی‌ها را هم نه. من هم شايد نرسيدم، خدا را چه ديديد؟! ;)
نمی‌دانم چه شد ياد مردن افتادم شب عيدی. خبری بايد باشد. شايد هم اثر خستگی‌های آخر سال و انتظار و چيزهای ديگر باشد. به‌هرحال، آمده بودم از خوبی‌ها و بدی‌های سال کهنه بنويسم و از بيم و اميدهای سال نو، که اين‌ها را نوشتم.

خوش باشيد در اين نويی سال نو، با آنها که دوستشان داريد.



۲۱ اسفند ۱۳۸۲

سبز، خاکستری، سياه

آنجا هنوز سرد است، نه؟ معلوم است؛ شال و کلاه داری. اينجا هوايش ـ مثل چيزهای ديگرش ـ بی‌حساب است و کتاب. گاهی مثل تابستان گرم می‌شود. گاهی نمه‌ای باران می‌زند و گاهی... آره، باران هم می‌زند.
عجب آسمان ابری قشنگی دارد آنجا. از اينجا که قشنگ است، دلگير هم شايد باشد. اينش را ديگر تو بايد بدانی. رودخانه‌اش قشنگ است. کناره رودخانه‌اش هم قشنگ است. آدم‌ها را مثل نقطه‌های ريزی می‌بينم ولی معلوم است که خوشحال‌اند. از کناره رودخانه می‌گذرند و با هم‌اند. آرام‌اند. زندگی‌شان را می‌کنند. و با هم‌اند.
آنجا، ساختمان‌هايش هم قشنگ است. آن يکی بايد کليسا باشد. معلوم نيست، بالايش ـ که حتما يک صليب بزرگ بايد باشد ـ توی عکس نيفتاده. آره، همه چيز قشنگ است. ولی آن پل آهنی سبزرنگی که رويش ايستاده‌ای حس سنگين و سياهی به چشم‌هايم پرت می‌کند. دوستش ندارم. اصلاً پل ِ بين کجا و کجاست؟
عکست را گذاشته‌ام توی يک قاب خاکستری. هر روز نگاه می‌کنمش. ولی اين قاب خاکستری هم حکايت آن پل آهنی سبزرنگ است. يک چيزی توی هردويشان هست که نگاه آدم را خراش می‌دهد. لعنتی‌ها. چکارشان می‌توانم بکنم؟ آن را تو بگو. اين که چارچوبی ساخته چارگوش، دور تو، مدام به من می‌گويد: «نمی‌گذارم بروی.» لعنت به هر دو!


۰۵ اسفند ۱۳۸۲

اين‌جور و جورهای ديگر

همين می‌شود ديگر. دست‌کم ده روزی می‌شود که هرشب می‌خواهم بيايم اينجا چيزی به مناسبتی بنويسم. وقتی حرف‌ها تلمبار بشود همين می‌شود که نمی‌شود يکی‌شان را انتخاب کرد و نوشت. البته می‌شود ولی آن‌جوری که آدم می‌خواهد نمی‌شود. بلکه يک‌جور ديگر ـ که اين‌جوری باشد ـ می‌شود:

۱- جشنواره فجر
اين را بايد حوالی ۲۳ يا ۲۴ بهمن می‌نوشتم.
جشنواره تمام شد. روسياهی به ذغال ماند و خستگی به تن صاحب‌۳۰نما. به خستگی‌اش می‌ارزيد البته. تجربه جشنواره بيست‌ويکم به کارمان آمد و سايت جشنواره بيست‌ودوم خيلی از پارسالی‌اش بهتر شد.
استقبال از ۳۰نما در روزهای جشنواره تقريباً پنج برابر پارسال بود و اين هيچ رقم کمی نيست اگر در نظر بگيريم امسال جشنواره خودش سايت رسمی داشت و تعداد سايت‌ها و خبرگزاری‌هايی که جدی به جشنواره می‌پرداختند بيشتر شده بود.
امسال برخلاف پارسال مشکلی از جانب سرور ۳۰نما نداشتيم که اين خودش جای صدهزار شکر دارد. يادم هست پارسال چه عذابی کشيدم روزهای آخر جشنواره که رسماً عذرمان را به خاطر بازديد زياد خواستند و همان وسط جشنواره مجبور به کوچ شديم. [تشکر اساسی: رضا هاشمی، بهرنگ فولادی و عطا خليقی (جميعاً پرشين‌بلاگ!)]
وضعيت عکس‌هايمان هم امسال خيلی بهتر بود؛ هم افتتاحيه، هم نشست‌های مطبوعاتی و هم اختتاميه. [تشکر اساسی: آرش عاشوری‌نيا، مجتبی محمودی و ساتيار امامی]
کارتون روزانه داشتيم. خيلی عالی بود. کار آقای تمام فلزی حرف نداشت. خستگی يک روز فيلم ديدن را به خانه بردن، به ايده درست‌ودرمان فکر کردن، غرغر وب‌مستر را شنيدن، و هرروز يک کارتون خوب روی سايت فرستادن هنری است که فقط از [تشکر اساسی: حميدرضا نصيری] برمی‌آيد!
و يادداشت‌های فوری که هرروز پنج‌شش تايش روی سايت می‌رفت و به نظرم از پارسال پخته‌تر، حرفه‌ای‌تر و بهتر بودند. [تشکر خيلی اساسی: خسرو نقيبی، مهدی طاهباز، بابک غفوری آذر، صبا شادور، نيما رسول‌زاده، سامان سيف‌اللهی، سعيد مروتی، خودم و امير قادری]
خيلی از سايت‌ها و وبلاگ‌ها به ۳۰نمای فجر لينک دادند که ديدن‌شان بعد از جشنواره، که تازه فرصتی شد برای وبگردی، خيلی چسبيد.
درباره فيلم‌ها هم شايد در فرصت مناسبی ـ علاوه بر آنچه در خود سايت نوشته بودم ـ بنويسم (که شما بشنويد و باور نکنيد چون در اين دو ساله که وبلاگ می‌نويسم هيچ‌وقت به هيچ‌کدام از اين قول‌هايم پابند نبوده‌ام!) ولی حتماً مطلب نيمه مفصلی خواهم نوشت درباره «مارمولک» که دم‌دمای اکرانش ـ عيد نوروز ـ اينجا می‌توانيد بخوانيد.

۲- انتخابات
اين را بايد حوالی سوم اسفند می‌نوشتم. (خيلی دير نشده البته.)
مردم ايران، همان کاربران اينترنت نيستند، همان شهروندان تهران هم نيستند. آدم‌هايی هستند دوست‌داشتنی که توی‌شان متحجر، بی‌سواد، خشک‌مذهب، ترسو و چيزهای ديگری هم يافت می‌شود برخلاف تصور خيلی از ما.
اين قبول. حرف مسعود بهنود هم قبول. حرف نيما رسول‌زاده هم قبول. ولی شما را به افکار منورتان قسم هرچه را به خوردتان می‌دهند نخوريد.
نرخ مشارکت پنجاه درصد ـ نه، بگيريد همان سی درصد تهران ـ يعنی وقتی نشسته‌ايد در يک تاکسی که با راننده شش نفر مسافر دارد، دو نفرشان راست‌راست رفته‌اند رای داده‌اند. درست است؟! اين يعنی وقتی داشتيد از جلوی شعبه‌های رای‌گيری رد می‌شديد و هرچه چشم چرخانده‌ايد کسی را نديده‌ايد، ضعف بينايی داشته‌ايد. اين يعنی يا شما داريد يک‌جای ديگری زندگی می‌کنيد يا آن سی درصد. اين يعنی... اصلاً يعنی چی؟

۳- وبلاگ‌های برتر
خوشبختانه اين يکی دير نشده.
اول تبريک‌هايم را بگويم به رضای خوابگرد، نويد اسپ‌سوار، حميد بن‌بست و احسان پرشين‌تولز که بعد يک‌حالی به کليت مسابقه بدهم!
مسابقه‌ای که برنده بهترين قالبش همچين تحفه‌ای باشد، اعتبارش از بيخ مخدوش است. (برگزيده شدن آنهايی که اسم بردم هم، به نظر من، بيشتر يک تصادف است.) 
دوستان عزيز برگزارکننده، من هم تجربه اعتماد به آرای کاربران را در مسابقه بهرام صادقی از سر گذرانده‌ام و می‌دانم دوست‌بازی و پارتی‌بازی می‌تواند سهم زيادی در انتخاب‌های اين‌چنينی داشته باشد، ولی با چند کار کوچک می‌شود جلوی بی‌اعتبار شدن انتخاب‌های کاربران را گرفت.
مثلاً:
ـ فقط وبلاگ‌نويس‌ها بتوانند رای بدهند. يعنی وبلاگ شناسه باشد، نه يک آدرس ايميل که می‌شود صدتايش را ساخت. اين‌طوری نهايت زرنگی رای‌دهنده اين می‌شود که دو تا وبلاگ داشته باشد. چون می‌توانيد وبلاگش را با آدرس ايميلی که در آن هست چک کنيد و اگر ديديد فقط برای رای دادن ساخته شده رايش را نپذيريد.
ـ کانديدا کنيد. يک هيات انتخاب بگذاريد از جمع وبلاگ‌هايی که متقاضی شرکت در مسابقه‌اند، در هر رشته مثلاً بيست تا را انتخاب کنند. بعد آن‌ها را اعلام کنيد که رای‌دهندگان بتوانند بروند ببينندشان و داوری‌شان کنند. هم دايره انتخاب تنگ‌تر می‌شود، هم تشتت آرا نمی‌شود و هم وبلاگ‌های پرت‌وپلا اصولا نمی‌توانند به ضرب و زور تقلب و رای‌های دوست و آشنا برگزيده شوند. يک حسن ديگر هم دارد. هزاران وبلاگ می‌توانند در مسابقه شرکت نکنند. اين‌طوری مسابقه تشخص می‌گيرد و کسانی که نمی‌خواهند در آن شرکت کنند هم آن را معتبر می‌دانند.
ـ يک سيستم رای‌گيری درست‌وحسابی‌تر بسازيد. ببخشيد که باز هم مجبورم مسابقه بهرام صادقی را مثال بزنم که می‌توانم سر صحتش قسم بخورم.
و يک پيشنهاد برای مراسم: لطفاً يک «مجری» بياوريد که جنس جمع وبلاگ‌نويس‌ها را بشناسد و شب‌شعر برای ما نسازد. ممنون!


 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۳۵
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۹۰۵
از ابتدا: ۶۵۲۶۷۶


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð