COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۳۰ بهمن ۱۳۸۳

چيزای قشنگی اونجا می‌اومدن، ولی خيلی نمی‌تونستن بمونن...*

Vizontele: Tuuba
"سال ۱۹۸۰، بحبوحه‌ی بحران سياسی ترکيه است و خشونت سياسی در اين کشور حکمفرماست. گونر سرنيکلی، يکی از دولتمردان چپ‌گرای ترک، برای ماموريتی به شهر کوچک «ويزون‌تله» در جنوب شرقی ترکيه فرستاده می‌شود. او که قرار است رييس کتابخانه شهر شود، خانواده‌اش را هم در اين سفر سخت همراه خود دارد. دختر او «طوبا» زيباترين «چيز»ی‌ست که از «بيرون» به شهر کوچک داستان آمده است. «چيز» ديگر، که همه‌ی چيزهای عجيب جوری به او مربوط می‌شوند، «امين ديوونه» است...
ـ به شهر ما خوش اومدين، اسم من امينه، بعضيا بهم می‌گن «امين ديوونه»، بعضيام «امين ويزون‌تله»...
گونر بعد از به ورود به «ويزون‌تله» درمی‌يابد که شهر اصلاً کتابخانه‌ای ندارد که او رييسش باشد؛ او در حقيقت به اين شهر کوچک تبعيد شده است. اما... حضور خانواده سرنيکلی در اين شهر غنيمتی می‌شود؛ پدر آگاهی و دختر زيبايی، معصوميت و ـ برای يکی ـ عشق به ارمغان آورده است. «امين ديوونه» و «طوبا» هريک چيزی کم دارند، يکی عقل و ديگری پا..."

من عاشق اين فيلم شده‌ام، Vizontele: Tuuba!**

* از ديالوگ فيلم
** «ويزون‌تله: طوبا»، يلماز اردوعان، ۲۰۰۴ ـ ترکيه. فيلم دنباله‌ای‌ست بر «ويزون‌تله» که داستانی را از ورود تلويزيون به شهری خيالی در شرق ترکيه (همان آناتولی شرقی خودمان) روايت می‌کرد.


۲۳ بهمن ۱۳۸۳

پراکنده‌های ترکيه

زندگی ادامه داره ـ کماکان به‌زيبايی. اين‌طور می‌گن.

Kar
نه انگار مشکل من بودم، تا حالا از اين خبرها نبود! حالا اينجا که من هستم ـ و به‌زودی ديگه نخواهم بود ـ‌ برف نيم‌متر نيم‌متر، اون هم يه‌روز در ميون، چيز غريبی نيست، ولی عکس و خبر و فيلم‌های برف تهران رو که ديروز ديدم واقعاً دلم خواست، برای قدم زدن رو برف‌های خيابون ولی‌عصر هم که شده، حتا برای يه روز، باز تهران باشم.

Doğu Anadolu
از استانبول برگشته‌ام. حالا باز در وان هستم ـ مثل چهار ماه گذشته ـ اما زياد اينجا نخواهم ماند و به‌زودی به شهر ديگری خواهم رفت که بزرگ‌تر و مدرن‌تر است و برای خودش شهری‌ست در ترکيه. تا اينجا چند بار خواستم از ترکيه بنويسم، اما چون فقط در همين شهر زندگی کرده بودم دست نگه داشتم. کار درستی هم بود. بعد از يکی دو سفر به شهرهای ديگر ترکيه برايم مسلم شد که اصلاً چهار ماه است در جای ديگری جز «ترکيه» زندگی کرده‌ام. می‌دانيد، اينجا «آناتولی شرقی»ست، ترکيه از آنکارا به آن‌ور (يعنی غرب‌تر) شروع می‌شود. اين تغيير در حرکت از شرق به غرب ـ و برعکسش ـ به‌وضوح ديدنی‌ست. از شرق ترکيه که به غربش برويد، شهربه‌شهر، از شکل و شمايل ساختمان‌ها گرفته تا لهجه و برخورد و طرز راه رفتن مردم، همه‌چيز فرق می‌کند، و اين تفارق‌ها تا به استانبول برسيد آن‌قدر می‌شود که انگار در کشور ديگری هستيد.
ياد گرفتن زبان ترکی ـ که حالا می‌فهمم دوستش دارم ـ در «آناتولی شرقی» دشوار است. چون هرچه ياد می‌گيريد بايد حواستان را در عين حال جمع کنيد که معادل استانبولی‌اش (به عنوان زبان استاندارد) چه می‌شود و تلفظ درستش چيست و جای کاربردش چه. اينجا «لطفاً» و «ببخشيد» و «عذر می‌خواهم» و «می‌شود لطفاً برايم يک ... بياوريد» معنای چندانی ندارد و مردم همديگر را با کلمه‌ای بين «داداش» و «آقا» صدا می‌کنند. شايد خيلی با هم ندار باشند ولی در «ترکيه» وضع جور ديگری است. حالا مفصل‌ترش بماند برای بعد...

İstanbul
استانبول شهر زيبايی‌ست. استانبول، باران که می‌زند زيباتر هم می‌شود. استانبول همان شهر روياهاست. همان شهر خاطره‌ی سوزنده‌ی زودمُرده است. همان شهری‌ست که مردمانش می‌دانند تو را جايی ديده‌اند و آشنا نگاهت می‌کنند و با نگاهشان دستی را می‌کاوند که در دستت نيست و سری را که روی شانه‌ات، و از کنارت می‌گذرند و هيچ نمی‌گويند.

İstiklal Caddesi
راستی، ديگر کدام شهر خواهد بود که حمامش قهوه و نسکافه و شکلات داغ سِرو کند؟

!Cep Telefonu Kapat
توی ترکيه سفر با اتوبوس مصيبته! نقشه‌ی اين کشور رو ببينين، همچين دراااااز، يعنی از شرق تا غربش بيست و چهار پنج ساعت راه. البته اتوبوس‌های ترک نسبت به چيزی که در ايران داشتيم خيلی مجهزتر و بهتر هستند اما مشکلات خودشون رو هم دارند. مثلاً روشن نگه‌داشتن موبايل ـ به قول خودشون تلفن جيبی ـ و لپ‌تاپ توی اتوبوس ممنوعه. (که البته من تلفنم رو توی جيبم و لپ‌تاپم رو روی لَپَم روشن نگه داشتم، و خب، غرغرش رو هم شنيدم.) حالا مشخص نيست خط‌هاشون فرق داره يا با موبايل حرف زدن مسافرها ممکنه باعث «سقوط» يا اختلال تو «سيستم ناوبری»شون بشه!
يا يک مثال ديگه؛ شرکت‌های اتوبوسرانی ترک از دوستی خاله‌خرسه‌شون، پنج شش نوبت پذيرايی با نوشيدنی دارند که خب چيز بدی نيست، اما مشکل اونجاست که هی آدم رو تو خرج می‌ندازن. توالت‌های پولی بين راه، خرجش از خورد و خوراک بين راه کمتر نيست. دم در اين توالت‌ها، يه کيوسک شيک هست که بابت سرويس ارائه شده (!) پول می‌گيره، حالا بسته به لوکس بودن تاسيسات، زياد يا خيلی زياد. به قول دوستی، باز خوبه دم در نمی‌پرسن «چی داشتی؟!»

Van

Van Kedisi (Turkish Van Cat)
عيبش بگفتی، هنرش نيز بگو! وان شهر خوبيه انصافاً. اگه بخوام مقايسه کنم بايد بذارمش کنار شهرهای مرزی ايران، که هيچ کدوم مسلماً امکانات اين شهر رو ندارند. وان مثل خيلی از شهرهای ديگه‌ی ترکيه از ديدنی‌های تاريخی و طبيعی هم خالی نيست. درياچه‌ی وان (Van Gölü)، مخصوصاً در فصل گرما (که مدتش سه چهار ماهه دست‌بالا)، بسيار زيبا می‌شه و جزيره «آکدامار» (Akdamar) با اون کليسای قديمی ارمنی و اون ساحل مرجانی سفيدش خيلی ديدنيه. خود شهر هم بدک نيست و برای گذروندن چند ماه جای قابل تحمليه. به‌هرحال من حس خوبی نسبت به اين شهر دارم و بعد از اين مدت، فکر می‌کنم بعدها دلم براش تنگ خواهد شد.
يادم رفت، معروف‌ترين نشونه‌ی شهر، گربه‌ی وانه (Van Kedisi) که چيزی شبيه گربه‌ی ايرانی (Persian Cat) ولی با يه خصوصيت منحصربه‌فرده. يکی از چشم‌های اين گربه آبی و اون يکی سبز يا ميشيه. خيلی زيبا و خيلی جذابه (به قول جيم کری در «بروس کردگار»: بی‌ای‌اِی‌يوتيفووول!) و چيزی داره که تو عکس ديده نمی‌شه و وقتی از نزديک ببينيدش متوجه می‌شين؛ اين جونور بی‌نهايت ملوس و دوست‌داشتنيه و وقتی تصميم بگيره شما رو برای داشتنش اغفال کنه با حالت چهره‌ش به‌راحتی اين کار رو می‌کنه! البته فايده‌ای نداره، چون از اين گونه گربه در ترکيه سفت و سخت محافظت می‌شه و به اين راحتی‌ها اون رو به هرکسی نمی‌دن. خروجش هم از شهر وان به‌شدت غيرقانونيه. تير شما و گربه‌ی وان به سنگ خورد!

Lemony Snicket

Jim Carrey and Meryl Streep in "Lemony Snicket's A Series of Unfortunate Events"
حرف از جيم کری شد؛ فيلم تازه‌اش «لمونی اسنيکت» را همين تازگی‌ها روی پرده ديدم.
نام کامل فيلم اين است: «سلسله رخدادهای ناگوار لمونی اسنيکت» که چون ترجمه فارسی‌اش چيز جالبی نمی‌شود بگذاريد همان «لمونی اسنيکت» باشد. کارگردان فيلم برد سيلبرلينگ (کارگردان «شهر فرشتگان») است. فيلم هنوز هم بر پرده سينماهای امريکاست و خوب هم دارد می‌فروشد. نظر منتقدان هم درباره اين فيلم نسبتاً مثبت و خوب است. اما...
جيم کری در اين فيلم نقش کاراکتر کنت اولاف را بازی می‌کند که سعی دارد به ثروت سه کودک يتيم چنگ بياندازد. فضای داستان به شکل فراگيرنده‌ ـ و گاه سياهی ـ فانتزی‌ست و مطمئناً برای لذت بردن کودکان ـ که من فکر می‌کردم مخاطبان سنی بالقوه فيلم باشند ـ به‌هيچ‌وجه مناسب نيست و درجه‌ی فيلم هم به همين دليل PG است. کاراکتر لمونی اسنيکت، با بازی جود لا که تنها صدايش را می‌شنويم و سيلوئتش را می‌بينيم، راوی داستان است و بيشتر شوخی‌های غالباً کنترل‌شده‌ی فيلم از روزنه‌ی همين کاراکتر است که به داستان افزوده شده. فيلم ظاهراً قصد دارد تنه به تنه‌ی فيلم‌های «هری پاتر» بزند که تحقيقاً در اين خواست موفق نيست. نه داستان، که برگرفته از سه جلد از يازده جلد کتاب نوشته‌ی دانيل هندلر است با جذابيت‌های «هری پاتر» برای مخاطبين نه چندان کم‌شمارش برابری می‌کند و نه فيلم، با فضای تصويری خاصش می‌تواند برای خودش طرفداران ماندگاری دست‌وپا کند. به‌هرجهت، «لمونی اسنيکت» در نگاهی جزء‌به‌جزء، فيلم به‌نسبت موفقی‌ست که فضای موردنظرش را خوب می‌سازد و بازی‌های جيم کری، مريل استريپ و سه کودک فيلم هم هريک در جای خود قابل‌توجه‌اند؛ مخصوصاً آن دخترک خردسال (کرا هافمن)، که هرچند بيشتر بازی‌اش از جلوه‌های ويژه می‌آيد، اما از کاراکتر جيم کری جذاب‌تر درآمده است!

اين آخر کمی هم سينمايی شد. در مورد جشنواره فجر ولی چيزی نمی‌نويسم. فقط پيشنهاد می‌کنم اين يادداشت انتقادی آرش نيک‌پندار را روی سايت ۳۰نما بخوانيد:

3 آنچه در بيست و سومين جشنواره فجر گذشت


۱۳ بهمن ۱۳۸۳

Finally Up


۰۸ بهمن ۱۳۸۳

تف به هندسه
و قضيه‌ی دو خط موازی...

۰۴ بهمن ۱۳۸۳

راه‌پله

خونه من طبقه چهارمه. لامپ‌های راه‌پله ساختمون زمان‌داره، نمی‌دونم چند ثانيه، ولی هميشه وقتی می‌رسم دم در و دست می‌ندازم که کليدمو از گيره کمر شلوارم باز کنم، چراغ‌ها خاموش می‌شن.
اين‌جوری هم می‌شه که وقتی حالم خوشه و از پله‌ها بالا می‌آم، اون‌قدری وقت دارم که در رو باز کنم و خودمو تو خونه بکشم و لامپ راه‌پله رو نگاه کنم که چند ثانيه بعد خاموش می‌شه.
حالا، ولی چند شبه که به طبقه سوم که می‌رسم بايد کورمالی دست بکشم به ديوار و کليد دم در خونه‌ی همسايه رو پيدا کنم... خيلی تاريکه.
 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۳۹
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۹۰۹
از ابتدا: ۶۵۲۶۸۰


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð