COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۲۴ شهريور ۱۳۸۲

هيشکی قدر چيزيو که داره نمی‌دونه

عزيز نسين، نويسنده طنزپرداز ترک، داستان کوتاهی دارد که سال‌ها پيش خوانده‌امش. عنوان داستان بايد باشد «هيشکی قدر چيزيو که داره نمی‌دونه».
داستان روايت مردی است که به تازگی به يک آپارتمان نقل مکان کرده. او در مواجه با يکی از همسايه‌ها ـ درست يادم نيست احتمالاً در راه ـ با او هم‌کلام می‌شود. همسايه که از احوال همه ساکنان آپارتمان خبر دارد، داستان‌هايی از آنها برای راوی تعريف می‌کند. تم همه اين داستان‌ها يکی است. همه در ابتدا همسر، فرزند، پدر، دوست، مالک يا مستاجر خوبی داشته‌اند ولی چون قدرشان را ندانستند همه آن آدم‌های خوب بدل به عکس خودشان شده‌اند. مثلاً يکی پسر سربه‌راهی داشته و قدرش را ندانسته و به او بی‌توجهی کرده و سرآخر پسر معتاد و لاابالی و نافرمان شده. يا ديگری زن خوب و مهربانی داشته اما از بس دنبال زن‌های ملت افتاده و به همسرش بی‌وفايی کرده، حالا ديگر نمی‌تواند زنش را از اينجا و آنجا جمع کند. و به همين ترتيب همه همسايه‌ها دچار بلای مشابهی شده‌اند. جالب آنجا که بعد از اين تغيير رفتارها، همه آدم‌های بی‌توجه يادشان می‌افتد که چه موهبتی را از دست داده‌اند و به جبران بی‌توجهی‌های گذشته سعی می‌کنند دل دوستان و بستگان مظلوم‌شان را به‌دست بياورند، اما اين‌بار ديگر موضوع فرق می‌کند. آنها ديگر با آدم‌های خوب، مظلوم، سربه‌زير و دوست‌داشتنی روبه‌رو نيستند. حالا ديگر همه آن آدم‌های خوب سابق خودشان شده‌اند شيطان و هرچه در گذشته کشيده‌اند را می‌خواهند در کوتاه‌ترين زمان به سر ظالمان سابق دربياورند.
داستان اين‌طور تمام می‌شود که همسايه قديمی بعد از زدن پنبه همه ساکنان آپارتمان می‌رسد به قصه‌ای مشابه که اين‌بار موضوعش همسايه جديدی است که تازه به آپارتمان آمده؛ غافل از آن‌که اين همسايه جديد کسی نيست جز همين هم‌صحبتش که راوی داستان باشد.
داستان جالبی است. مدت‌هاست در ذهن من مانده. هميشه به اين نکته فکر می‌کردم ـ و تازگی‌ها باز فکر می‌کنم ـ که چه‌طور می‌شود آدم‌های آن‌وجه داستان که در ابتدا خوب بوده‌اند آن‌قدر عوض بشوند که از نقطه تعادل به‌راحتی بگذرند و خود اين‌بار "ظالم" شوند.
داستان عجيبی است...

سيم بر ساق تو زيبا
دست بر دست تو رويا
چشمک خنده‌زنانت چه فريبا
همهء اين در و ديوار،
همهء شهر،
همه دنيا،
باز امروز مرا ميوه اميد چشاندند
و مرا دست گرفتند و بر ِ جاری سرزندگی و شور نشاندند
تو بگو
خواب که اين نيست؟
نه گويا!
که من امروز دو صد نيش بر اين گونه زدم
تا که مبادا
خواب باشم و در خواب تو باز آمده باشی...
جان شش ساله من!
آمدی باز،
آمدنت باز مبارک بادا

۲۳ شهريور ۱۳۸۲

جشن سينماي ايران و ما

اگر، به قول بی‌بی‌سی، جشن خانه سينما اسکار سينمای ايران باشد، ما هم احتمالاً بايد چيزی در مايه‌های ياهو موويز يا آی‌ام‌دی‌بی وب ايران باشيم!
البته من اين مقايسه را (اولی را و به تبعش دومی را هم) چندان درست نمی‌دانم، اما اگر بيانش روا باشد کاری که ۳۰نما کرد از سر چنين جشنی زياد هم بود. اين را به اعتبار امکاناتی که داشتيم، وضعيت امروزمان و بازخوردهای پوشش خبری همزمان جشن می‌گويم.
همان‌طور که در طول برگزاری مراسم ديديد، ۳۰نما به طور همزمان اخبار کوتاهي از جشن روی وب می‌فرستاد و به محض مشخص شدن برنده هر بخش، نام و عکس او را در مقابل نام نامزدها قرار می‌داد. اين يعنی اگر شما در خانه هم نشسته بوديد با چشم دوختن به صفحه‌ای که هر ۵ دقيقه refresh می‌شد می‌توانستيد در جريان آنچه در تالار وحدت اتفاق می‌افتاد باشيد.
هيچ ادعا نمی‌کنم اين کار بی‌عيب و نقص و در بهترين حالت ممکن انجام شد، اما مطمئنم نفس چنين کاری قدم بزرگی در نشان دادن اهميت رسانه‌ای به نام وب در ايران بود.
شايد بد نباشد کمی هم از پشت صحنه اين کار بدانيد.
سه نفر، در سه نقطه مختلف، برای به‌روزرسانی مرتب اخبار و اطلاعات صفحه ويژه مراسم، رسماً چهار ساعت بدون استراحت کار کردند. خودم به کنار، رضا شکراللهی عزيز و دوستم نويد خادم، برای به سرانجام رسيدن وعده‌ای که داده بوديم زحمت زيادی را متقبل شدند. اين دو نفر در واقع لطف بسيار بزرگی به من و سايت ۳۰نما کردند و بدون هماهنگی قبلی درخواست مرا برای کمک به کار پذيرفتند. شش نفر ديگر هم که در تالار بودند، يعنی خسرو نقيبی، امير بهاری، مجتبی محمودی به همراه نيما رسول‌زاده، بابک غفوری آذر و سامان سيف‌اللهی، هر يک به نوعی، در شکل گرفتن اين کار و تهيه و تنظيم گزارش‌ها و خبرها و گفت‌وگو‌ها و عکس‌های مراسم برای انتشار در وب سهيم بودند. نيما افشار نادری، مدير سايت پندار، هم دورادور در تهيه مقدمات کار به ما کمک کرده بود.
پوشش خبری جشن می‌توانست خيلی ساده‌تر از اين‌ها صورت بگيرد. احتمالاً اگر کارها، چه از طرف ما، و چه ـ اصل قضيه اينجاست ـ از طرف خانه سينما و تالار وحدت، روی حساب و کتاب بود و مثلاً برای پيدا کردن يک پريز ناقابل تلفن يک ساعت تمام تمام تالار را نمی‌گشتيم، می‌شد با آرامش بيشتر، خستگی کمتر و کيفيت بهتر مراسم جشن سينمای ايران را پوشش داد.
اميدوارم شما صفحه جشن را در آن چند ساعت ـ از ساعت ۷ تا ۱۰:۳۰ شنبه‌شب ـ ديده باشيد. اگر ديده‌ايد، لطفاً اينجا برايم نظرتان را بنويسيد.

۲۱ شهريور ۱۳۸۲

۳۰نما: آنچه گذشت... (۱)

امروز ۲۱ شهريورماه اولين سالگرد افتتاح ۳۰نما بود. می‌خواستم مطلب کوتاهی درباره سايت بنويسم و بگذرم. اما واقعاً سهم ۳۰نما در آدمی به اسم دامون مقصودی خيلی بيشتر از يک مطلب کوتاه است و اگر بخواهم درباره‌اش ـ جگرگوشه‌ام! ـ بنويسم، مختصر نخواهد شد. برای همين تا حدود يک هفته، ده روز ديگر که تغييرات سايت تکميل می‌شود هر چند روز يک‌بار يک قسمت از خاطرات اين يک ساله را خواهم نوشت. فعلاً بخش اول را داشته باشيد:

پارسال اين موقع ۳۰نما ديگر افتتاح شده بود. اين روز افتتاحيه که سالگردش امروز بود در واقع افتتاح رسمی است. سايت تقريباً از اول شهريور داشت کار می‌کرد و در واقع تست می‌شد. يک اتفاق جالب هم همان موقع افتاد. روز دوم يا سومی که ۳۰نما را روی وب گذاشته بوديم، هکر خوش‌انصافی پيدا شد و به عنوان خوش‌آمدگويی ما را همراه با هفتاد هشتاد سايت ديگر، که همه روی يک سرور بوديم، هک کرد. برای ما، اين اولين تجربه هکيده شدن البته بد نشد. مسلماً با دو روز کار آزمايشی نه اطلاعات زيادی برای از دست دادن داشتيم نه اعتباری. اصولاً کسی هنوز ما را نمی‌شناخت. بد نشد را از آنجا گفتم که فردای ماجرا يک دو روزنامه به اين اتفاق اشاره کردند و يکی‌شان ـ فکر کنم ابرار اقتصادی ـ نام سايت تازه تاسيس ما را هم از ميان هشتاد تای ديگر بيرون کشيد و در صفحه اول به عنوان يکی از سايت‌های مهمی که هک شده بود تيتر کرد. البته ما از همان اول خيال می‌کرديم خيلی مهم‌ايم، اما باورمان نمی‌شد هنوز هيچ‌کار نکرده برويم در تيتر يک روزنامه‌ها.
يک کمی از قبل‌ترش هم بگويم بد نيست. کار را درست در اوايل تيرماه شروع کرده بوديم. من ـ که آن موقع‌ها دست‌کم دو سه برابر الان انرژی داشتم ـ هفته‌ای هفت روز برای گروهی که حدود بيست نفر بود، به نوبت جلسه توجيهی و همفکری می‌گذاشتم. يادش به‌خير، جيب‌مان هم پر پول بود و همه جلسه‌ها به ميزبانی ۳۰نما در کافی‌شاپ‌ها و رستوران‌ها تشکيل می‌شد. حدود يک ماه به بحث و صحبت و برنامه‌ريزی و هماهنگی اين بيست نفر گذشت. ناهمگونی اين دوستان ـ که بعضی از حرفه‌ای‌های مطبوعات بودند و برخی وبلاگ‌نويس و بعضی ديگر ناآشنا با هر دو مقوله ـ باعث می‌شد روند کار خيلی با سرعت پيش نرود. هرچند حالا که دوباره به آن دوران فکر می‌کنم می‌بينم ديگر جمع شدن‌های اين‌چنينی در فکر هيچ کدام‌مان نمی‌گنجد. نه بچه‌ها ديگر همان‌ها که سابق بودند هستند نه صاحاب سايت و نه شرايط.
تا يادم نرفته اين‌را هم بگويم در تمام اين مدت نيما رسول‌زاده پای ثابت همه جلسه‌های ما و همکار بسيار مهمی در کنار من بود. اين يکی را هم ديگر نمی‌توانم باور کنم؛ يعنی اين نيما را يک ماه تمام هر روز می‌شد پيدا کرد!؟

ادامه دارد...

۲۰ شهريور ۱۳۸۲

دامون، خسته؛ دامون، تنها...

فردا سالگرد ۳۰نماست. فردا سايتی که بيش‌تر از يک سال از عمرمو ـ به شکل‌های مختلف ـ پاش گذاشتم يک ساله می‌شه. اما اين‌قدر خسته و اين‌قدر تنها هستم که مجالی برای هيجان‌زدگی نمی‌بينم.
شايد شد، شايد هم نشد؛ فردا چيزی برای بچه يک‌ساله‌ام می‌نويسم.

۱۹ شهريور ۱۳۸۲

ای غايب از نظر به خدا می‌سپارمت

بله، به خدا می‌سپارمت. فعلاً کار ديگه‌ای از دستم برنمی‌آد. پس... به خدا می‌سپارمت.

ای غايب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به جان دوست دارمت

تا دامن كفن نكشم زير پای خاک
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت

۱۸ شهريور ۱۳۸۲

نوای حزين آن خانه
دلم را آتش می‌زند.
آوای بی‌مهر اين کلام
تنم را يخ می‌کند.

شيشه‌ای‌ام؛
اين ميان
به قانون طبيعت
می‌شکنم...

۱۷ شهريور ۱۳۸۲

سوگ سرگردانی
ـ پاره پاره دوم

و آمد. و گريست. و بازگشت و بر آمده نگريست. باز گريست. ننشسته برخاست؛ آرام و بی‌سخن. لختی بی‌انديشه، بی‌فکر، بی‌آزار و تنها؛ ميان زمين و آسمان، باز نگريست. توان پرسشش نبود. پس باز نگريست...

۱۰ شهريور ۱۳۸۲

کاش می‌شد باز صبح
کاش می‌شد...
کاش!

مرد غمگين می‌شمرد...
باز هم،
روز ديگر آمد و سيلی زد و رفت.
مرد غمگين فکر می‌کرد،
باز هم شب می‌شد و باران نمی‌زد...

سر به گود تيره دستان فرو برد.
...پس چرا بس نيست؟

در همان بی‌راه پيچيد،
باز پرسيد:
کی شبم را،
کی سکوت سرد بی‌رنگ غمم را،
با هياهوی نگاهش
صبح خواهد کرد؟

کاش می‌شد...

۰۹ شهريور ۱۳۸۲

سوگ سرگردانی
/پاره پاره نخست

...بعد قدم زد در خيابان سرد، خيابان خلوت، خيابان ساکت. به‌هوش نبود اگر بود می‌فهميد خيابان که در تابستان سرد نمی‌شود، آن وقت شب که خلوت نمی‌شود، با اين همه هياهو که ساکت نمی‌شود.
هوا نمی‌آمد. حالش خراب بود. بيرون زدن هم انگار فايده‌ای نداشت. چه خام فکر کرده بود که تنگی نفسش از هوای بسته اتاقش است. بيرون هم که زد همان بود. هوا نمی‌آمد.
سست بود. بی‌هدف قدم می‌زد. در سرش چيزی ضربه می‌زد. بوم بوم ضربه‌ها داشت ديوانه‌اش می‌کرد. فکر می‌کرد. از تو آرام آرام خرد می‌شد. قدم می‌زد و باز فکر می‌کرد و خردتر می‌شد.
اين روز چندم است؟ از خودش پرسيد. نفهميد. شب‌ها را شمرد. فکرش پيش نمی‌رفت که بفهمد شب‌ها يکی از روزها بيشترند.
فکر کرد کاش می‌شد همه‌اش خواب بوده باشد. باز فکر کرد همه احمق‌ها بعد از حماقت‌شان همين‌طور فکر می‌کنند.
خيابان چقدر بلند بود که هرچه می‌رفت نمی‌رسيد. کجا بود آن‌جای لعنتی که پيدايش نمی‌کرد. از هرجا که می‌گذشت خاطره‌ای به ذهنش هجوم می‌برد.
فکر کرد برود در همان اتاق خودش بگيرد بخوابد. لبخند تلخی از همين نيم تصميمش زد: مگر در اين سه شب هر وقت خواسته خوابيده...
 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۳۰
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۹۰۰
از ابتدا: ۶۵۲۶۷۱


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð