COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۳۱ مرداد ۱۳۸۳

المپيک به فتح لام

اين هيچ ربطی به جاخالی دادن قهرمان جهان جلوی حريف اسرائيلی‌اش ندارد. ربطی به مدال‌های رنگانگی که پشت سر هم نمی‌گيريم هم ندارد. اصلاً هيچ ربطی به آتن ۲۰۰۴ ندارد. مسئله اين است که اين روزها همه آدم‌های باکلاس ـ از جمله اکثر مجريان و گويندگان تلويزيون ـ «المپيک» را olempik تلفظ می‌کنند و نه olampik.
واژه «المپيک» زمانی به فارسی وارد شده که زبان دوم ايرانيان فرانسه بوده، نه انگليسی. بالطبع اين کلمه از همان ابتدا با تلفظ فرانسوی‌اش داخل واژگان عاريتی ما شد و صورت فارسی به خود گرفت. بنابراين بدون اينکه احساس بدی از تلفظ فتحه لام داشته باشيم بايد بگوييم olampik. همان‌طور که «واشنگتن» (Washington) را ـ برخلاف چيزی که خيلی‌ها می‌گويند ـ بايد تلفظ کنيم «واشَنگتن» (vaashangton) و نه چيز ديگری.
اين بحث را قبلاً هم چند بار جاهای مختلف پيش کشيده بودم؛ يکی‌ش سر اسم فيلم Matrix که خيلی‌ها به‌ش می‌گويند «ماتريکس». درحالی‌که کلمه «ماتريس» به همين‌صورت (و با همان معنی) سال‌ها قبل وارد زبان فارسی شده و لزومی ندارد فارسی‌زبانان انگليسی‌دان بی‌خبر از فرانسه، دوباره آن را با تلفظ انگليسی‌اش به فارسی حقنه کنند! حالا خوب است تلفظ انگليسی Matrix هم چيزی در مايه‌های «مِيترِکس» می‌شود. بد هم نيست اينجا را کليک کنيد تا ببينيد Olympic را هم انگليسی‌زبانان تلفظ می‌کنند «اُليمپيک» نه «اُلِمپيک».


۲۸ مرداد ۱۳۸۳

بيا تا برايت بخوانم

زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون‌تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته‌تر، آ.
مرد: آ...
زن: بگو آ، يه‌جوری که انگار می‌خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه‌جوری که انگار می‌خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی‌کنی.
مرد: آ...
زن: بگو آ، يه‌جوری که انگار می‌خوای اعتراف کنی خيلی خری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه‌جوری که انگار می‌خوای بگی برام می‌ميری.
مرد: آ...
زن: بگو آ، مثل اين‌که بخوای بهم بگی خيلی خوشبختم.
مرد: آ...
زن: آهان. بگو آ، انگار که می‌خوای يه چيز خيلی مهم بگی.
مرد: آ...
زن: ازم بخواه که بگم آ.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه که يه آی مهربون بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه که آهسته يه آی مهربون بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بپرس همون‌قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟
مرد: آ؟
زن: بهم بگو که دارم ديونت می‌کنم.
مرد: آ...
زن: بيا اينجا.
مرد: آ.
زن: تو چشام نگاه کن.
مرد: آ.
زن: تو دلت يه آ بگو.
مرد: ...
زن: مهربون‌تر.
مرد: ...
زن: بلندتر و واضح‌تر. برای اين‌که بتونم بگيرمش.
مرد: ...
زن: حالا تو دلت يه آ بگو، انگار که می‌خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: ...
زن: يه بار ديگه.
مرد: ...
زن: حالا می‌خوام يه چيزی ازت بپرسم... يه چيز خيلی مهم... و می‌خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده‌ای؟
مرد: ...
زن: آ؟
مرد: ...
زن: ...
مرد: ...

آره، بيا تا برايت بخوانم. داستان خرس‌های پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که دوست‌دختری در فرانکفورت [...]. آ؟



۲۷ مرداد ۱۳۸۳

به چشم چپم!

ملالی نيست جز کم‌سويی چشم چپ، بعد از عمل lasik.


۲۶ مرداد ۱۳۸۳

همه‌ام در خواستنت فرياد شد
ـ کاش می‌شنيدی ـ
بيا
ديدن هيچ‌مانده‌ام را،
خوش بيا!


۲۲ مرداد ۱۳۸۳

نظر خاصی ندارم

يک) طبيعتاً در حالت خستگی و بی‌حالی اين‌طوريه.
دو) چی شد که امشب پست دلپذيری اينجا نيست؟
سه) به قول بيضايی بزرگ: «اتفاق خودش نمی‌افتد»


۲۰ مرداد ۱۳۸۳

شهروند درجه چند؟

کسی را می‌شناسم که بعد از بيست و چند سال، تازه امسال اجازه پيدا کرد کنکور بدهد. بعد از اين همه سال دوری از درس و تحصيل، در بين همه داوطلبان کنکور سراسری، در زبان‌ها نفر اول شد و در علوم انسانی هفتم. در معرفی عمومی نفرات برگزيده، اسمش را از هر دو حذف کردند و حالا هم خبر می‌رسد قرار نيست به دانشگاه راهش بدهند. اتفاقاً او تنها نيست. خيلی‌های ديگر هم، مثل او، سال‌هاست از حق تحصيل و بسياری از حقوق اوليه انسانی ديگر محروم‌اند.
بپرسيد «چرا؟» خيلی ساده: به‌خاطر عقيده...


۱۳ مرداد ۱۳۸۳

لعنت به فوتبال که خود زندگی است

همه توانت را می‌گذاری، چون می‌دانی که برنده‌ای. به سختی‌های ميدان فکر نمی‌کنی؛ به اين‌که همه آنها که تماشاگرند تو را هو می‌کنند، به اين‌که داور که آن بالا نشسته گاهی می‌آيد پايين و بی‌طرفی‌اش را لگدمال می‌کند و تو را نگه می‌دارد تا ببازی، به هيچ‌کدام فکر نمی‌کنی. می‌دوی و می‌دوی و می‌دوی. تو برنده‌ای، پس باز هم می‌دوی. حتا اگر خسته باشی. حتا اگر خبردار شده باشی که قرار گذاشته‌اند برنده نشوی. باز می‌دوی. هفتاد دقيقه ـ تو بخوان هفت ماه ـ با همه توانت می‌جنگی تا بازنده نباشی.
اما... آخرش بهت می‌فهمانند که قرار نيست از اين بيشتر بروی. اين می‌شود که پشت ضربه آخر که می‌ايستی به‌جای آن‌که محکم بزنی کنج دروازه، توپ را قل می‌دهی توی دست حريف. چه فرق می‌کند، ده ضربه ديگر هم که می‌زدی آخرش بايد می‌باختی. زجرکش نکردی خودت را. رفتی کنار و ميدان را رها کردی...

پ.ن.: تفسير و «آناليز» نکن، درباره بازی ايران و چين است.


۰۷ مرداد ۱۳۸۳

تا ساعت موعود

نديد می‌گيرم که خبر دارم زود از اين دنيا خواهم رفت. بگذار اين چند روز را طوری زندگی کنم که انگار تا ابد زنده خواهم ماند.


۰۵ مرداد ۱۳۸۳

اگه خدا قبول کنه...

بوی آدميزاد می‌آد!


۰۳ مرداد ۱۳۸۳

شب‌مرگی

نيم‌کره راست مغزم دارد می‌ترکد از درد... ولی عهد کرده‌ام نروم قرصی، چيزی بخورم. خيلی مريض نمی‌شوم، زياد سرما نمی‌خورم، سرم هم زياد درد نمی‌گيرد. برای همين سالی پنج‌شش بار بيشتر کارم به قرص خوردن نمی‌کشد. اما امسال ـ با آن شروع حيرت‌انگيز و آرامش‌بخشش ـ همه سهم قرصم را، توی آن شب‌های لعنتی، سر آن سرددردهای عصبی، خورده‌ام. ديگر تا آخر سال همين‌طوری بايد بی‌قرص بروم!
ديروز سالمرگ شاملو بود. بااينکه صحبتش هم شده بود، يادم نيفتاد. خدايش بيامرزد.
يکی آمد و رفت که خيلی شاملو دوست داشت. او شعرش را دوست داشت. و دوست داشت که من هم دوستش داشته باشم. هنوز که دوست داشتن شعرش در کتم نرفته است. اما نوشتارش را دوست دارم، صداش را دوست دارم و ترجمه‌اش را ـ به‌خصوص ـ خيلی دوست دارم.
توی پاراگراف قبل اين‌قدر «دوست داشتن» صرف کردم که فکر کنم سرم دارد خوب می‌شود! (نه انگار... آره؟!)
بروم؛ چهل صفحه ترجمه فردا بايد تحويل بدهم و دو تا پروژه وب‌سايت و چندتا کار خرده ريز ديگر. شب‌بيداری داريم امشب هم.

 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۴۰
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۹۱۰
از ابتدا: ۶۵۲۶۸۱


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð