|

۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۳
راهپله
نگاه من ـ هنوز ـ مست خاطرهای است که با گذشتن از اين راهپله تمام
شد؛ خاطرهای شفاف، دلپذير و هميشگی. ... حالا، نوبت من رسيده است.

۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۳
ميل به بینظمی
«وقتی به خاطرهای در ذهن ديگری تبديل میشوی، وقتی ديگری به خاطرهای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشدهايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطرهای دور نيست؟»
لکههای ته فنجان قهوه ـ رضا ارژنگ

خبرها دير میرسد خب. زياد عجيب نيست که بعد از يکی دو سال تازه رمان معرکه «لکههای ته فنجان قهوه» را کشف کرده باشم. عجيب اين است که چطور در اين اوضاع بلبشويی که دارم توانستهام يک کتاب تمام کنم! ابدا هم پشيمان نيستم که يک شب تا صبح را برای رمان رضا ارژنگ گذاشتهام. نمیشد جور ديگری خواندش. طوری آدم را میکشاند که تا تهش را بخواند. و کاملا هم ارزشش را دارد. «لکههای ته فنجان قهوه» داستان خانوادهای معاصر در جامعه امروز است. سه فرزند خانواده با همسران و دوستان و «عشق»هایشان، هر يک در ورقی از کتاب داستان را پيش میبرند و پیدرپی میآيند و میروند. قالب جالبی برای روايت يک داستان ساده، و در عينحال تودرتوست. راوی يکی است، اما در هر بخش ـ که به نام يکی از شخصيتها اسمگذاری شده ـ از نگاه همان شخصيت داستان را روايت میکند. يکی دو جا خود راوی دانای کل وسط میپرد و يکبار هم نويسنده (رضا ارژنگ) راوی میشود. در اين رفت و برگشتها موقعيتهای پرکششی خلق میشود و گاهی نگاه متفاوت آدمها به اتفاقی مشخص جذابيت روايت را دوچندان میکند. نويسنده هيچ ابايی ندارد ميان داستان حرفهايش را بزند. اتفاقا جاهايی هست که داستان متوقف میشود تا خواننده به چرايی اتفاقات فکر کند و نظر نويسنده را هم بداند. مفاهيم فلسفی ـ و گاهی عرفانی ـ به وفور در سطور داستان يافت میشود و نويسنده، از عطار گرفته تا نيچه تا سيمون دوبوار، همه را به کمک میطلبد تا حرفش را، آنطور که بايد، بزند. اگر کتاب را نخوانده باشيد شايد فکر کنيد «لکههای ته فنجان قهوه» داستان کسالتآوری است پر از شعار و حرف، يا در شکل ديگری، يک روايت آبکی عشقی که عرفان عملی درس میدهد. اما میتوانم بهتان اطمينان بدهم که هيچجای داستان اين شکل روايت توی ذوق نمیزند و نويسنده از اين وادی پرخطر به سلامت جسته. «لکههای ته فنجان قهوه» در برخی بخشها تنه میزند به جاهای خوبی از بعضی از رمانهای کوئليو، اما خوشبختانه به دام عرفان عاميانه و بازاری آن نمیافتد و سطح خودش را حفظ میکند. در سطح متعالیتر اما، میتوان رد پای کوندرا را در «لکههای ته فنجان قهوه» ديد. موفقيت نويسنده در خلق اين فضا با رنگ و بويی ايرانی ـ که بههيچوجه هم تصنعی و زورکی نمینمايد ـ قابل توجه است. رضا ارژنگ در داستانش هفت شخصيت اصلی دارد. شايد هم يکی از دلايل موفقيت رمان او اين باشد که هر يک از اين هفت تن آنقدر قابل درک هستند که بالاخره هر خوانندهای ـ با هر جنس و خٌلق و موقعيت ـ بتواند با يکی از آنها همذاتپنداری کند. شما کدامشان را انتخاب میکنيد؟ بهرام، بهروز، بيتا، آيدا، فرامرز، نگار، يا مريم؟

۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۳
کاش...
تو بزرگ شدهای. و قرارمان اين نبود. تقصير من چيست که کودکیهايت را میخواهم؟ که دلم میخواست در لاله گوشم زمزمه کنی: «يه عالمه تيله و شوکولات میخوام، زيادِ زياد.» حساب و کتابها را ـ کاش ـ میگذاشتی برای من.

۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۳
دعای بارش
شرط میبندم کسی نمیداند میشود گاهی از درختان کاج، انارهای کوچک ميوه گرفت. میشود گاهی از بطریهای چوبپنبهدار، عطر خاک باران خورده درکشيد. میشود گاهی ماهیهای آبهای حاره را نوازش کرد. میشود گاهی سرپاژيا نداشت و با گامهای نگران بیخوابش کرد. میشود گاهی چشم بر هم زد و در «آن»، کی و کجا را پشت سر گذاشت. میشود بهخدا... گيرم آسمان ابری نداشته باشد. خاطره باران که هست. میشود به انتظار نشست، دعای بارش خواند، و در افق به حاصلخيزی دشت صورتی انديشيد. میشود بهخدا...

۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۳
مرا اهلی کن
میدانی که سکوت نمیدانم. اما دانستم جايی که زمزمه حرام باشد، فرياد ارتداد است. چه میتوانستم کرد؟ دست به دندان گرفتم. فشردم تا دم نزنم. پوستم شکافت. نيش به گوشت رسيد. خون چکيد. ولی، من، فرياد نزدم. بعد که درد آرام گرفت، خون لخته شد و خشکيد، آرام دست از دهان کشيدم... ديگر فريادی نمانده بود. حالا... من اينجايم؛ بیفرياد، آرام. ... بمان. و مرا اهلی کن.

۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۳
خداحافظ.
چيزی برای گفتن ندارم و دل و دماغی برای نوشتن. پس اينجا ـ فعلاً ـ تعطيل است.

۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۳
سياه/سفيد
[سفيد تنها و دلتنگ است.] سفيد: کجايی؟ تنهام. سياه: من اينجام؛ با تو.
[چهار ماه بعد. سياه تنها و دلتنگ است.] سياه: کجايی؟ تنهام. سفيد: اهاه. تو خيلی سياهی. سياه: ولی... سفيد: من تو «مود» نيستم. ساکت! سياه: چی شده؟ سفيد: به تو هيچ ربطی نداره.
نکته: خيلی به لباسهای سفيدتان دل نبديد. ممکن است کثيف و چرکين شوند. شايد بشود شستشان، ولی بعد از مدتی میفهميد چرکمرد شدهاند و بايد آنها را دور انداخت.
|
|
|

لينکده
»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند میافزايد
گفتوگو با عباس معرفی
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک دادهام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخهی ناقابل چه آبرويی از خودشان میبرند!
/ از حميدرضا
بخش اول گفتوگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسندهی خوابگرد


جستجو

موضوعات


بايگانی


بازديدها
 امروز:
۱۳۴
 ديروز:
۹۱
 اين ماه:
۱۹۰۴
 از ابتدا:
۶۵۲۶۷۵

با حمايت
 |
|

ويترين


دامون مقصودی
وبلاگنويس دوران پارينهسنگی (زمانی که شمار وبلاگها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام مینوشت). دانشجوی سابق زبانهای خارجی (چيزی نمانده بود فارغالتحصيل شود). گاهگاهی ترجمه میکند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبانشناسی است (هم علاقهاش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی میشود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تکفريم بود و با تلويزيون همکاری میکرد (به دليل عقيدهاش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (دربارهی وب و سينما). همکاری با شرکتهای «اکسير» و «رسانهی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايهگذار وبسايت « ۳۰نما» (که روزگاری نهچندان دور پربينندهترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی « شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکهی تبليغاتی «پرشينکليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی میکند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها


نوفرستها

|
|