COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۲۹ فروردين ۱۳۸۳

انتقاد سرخ سر سبز می‌دهد بر باد!

خدا به خير بگذراند؛ می‌خواهم از کاپوچينو انتقاد کنم، حالا اينش شايد خيلی مهم نباشد، می‌خواهم از يکی انتقاد کنم که... اوه!
کاپوچينو به‌روز شد با بخش دوم گفت‌وگوی حميد امجد. گفت‌وگوی خيلی خوبی است. امجد هم عجيب آدم دوست‌داشتنی‌ای نشان می‌دهد. اما گفت‌وگو انگار فقط پياده شده و هيچ اديتی رويش انجام نشده. مشخص است که خود گپ سه‌ساعته در کافه «هفت» گپ دلپذيری بوده، اما يک گفت‌وگوی خوب چيزهای ديگری هم می‌خواهد.
اما اين چيزی نيست که بهش انتقاد داشته باشم. چون مصاحبه بد و غيرحرفه‌ای زياد خوانده‌ام و اصلا در خود کاپوچينو گفت‌وگوهای خام اين‌طوری زياد می‌شود پيدا کرد. اين مهم نيست. نکته‌ای که من قابل اشاره می‌دانمش اين است:
نفر اول اين گفت‌وگو حميد امجد نيست، شيده بهمن‌يار است!
خدا از سر تقصيرات من بگذرد شيده جان ولی تو چقدر آدم مهم و پررنگی بودی، آن‌هم در حضور يک نويسنده/کارگردان، و ما نمی‌دانستيم!
همه‌مان گفت‌وگوهای زيادی خوانده‌ايم که در آنها گفت‌وگوکننده آدم مهم و معتبری بوده ولی من، شخصا، خيلی کم ديده‌ام که مصاحبه‌کننده ـ و تازه يکی از چهار پنج‌ نفری که مصاحبه می‌کنند ـ اين‌قدر در متن ويرايش‌شده پررنگ باشد.
اين‌ها را محض نمونه می‌آورم:

امجد: ... يادمه وقتی از حوزه امتحاني مي اومدم بيرون، كتاب شيمي يا فيزيك و... رو همون دم مدرسه با تمام قدرت شوت مي كردم و اصلاً نمي دونستم اين فرياد سرخوشی رو چطور خالي كنم كه "من تا زنده م ديگه شيمي نخواهم خوند! تا زنده م ديگه با فيزيك كاري ندارم!"
شيده : من کاملا شما رو درك مي‌كنم ! من هم دقيقاً بهش عمل كردم!

امجد: ... اين خيلي آزارم داد، بخصوص به اين دليل كه به طرز وحشتناكي خجول و مهجور بودم؛ به طرز بيمارگوني...
شيده : به قول من، به طرز دردناكي!!

امجد: ... خدا شاهده که نمي فهمم!
شيده: چقدر شبيهين به ما!

امجد: ... خوشبختانه اين بر و بچه های نويسنده هم اصلاً سعی نمی کنن زبان رسمی و بی ريشه و مهمل رسانه ای يا فاضل نمايی های روزنامه ای رو تقليد کنن. به اين دلايله که اصطلاحات بعضي وبلاگها رو يادداشت مي كنم.
شيده: خيلي خوبه.

امجد: يادتون نره که من هنوزم رانندگی بلد نيستم!
مهناز: جدي مي گين؟ عجيبه برام.
شيده: منم بلد نيستم. اينم بلد نيست (اشاره به حميدرضا)

امجد: ... آره؛ ذائقه ملوديك آدما با هم فرق داره.
شيده: نه، اصلاً به بعضي ها نمي سازه. مثلا باباي من حالش بد مي شه!

آيا واقعا کسی که می‌خواهد با خواندن اين گفت‌وگو حميد امجد را بشناسد، چقدر برايش مهم است که شيده تکيه‌کلامش «به طرز دردناکی» است، يا حال بابايش از شنيدن پينک‌فلويد بد می‌شود؟ چقدر برايش مهم است که بداند کدام حرف امجد را شيده تاييد می‌کند؟ متاسفانه اين اتفاق در مورد همه گفت‌وگوکننده هم نمی‌افتد، فقط شيده!
اين‌ها را بگذاريد کنار چندين مورد ديگر که با خواندن يک‌باره متن اين حس را به آدم منتقل می‌کنند که چه آدم مهمی مشغول گفت‌وگو با امجد بوده. البته اين به خودی خود بد نيست. مثلا اگر گفت‌وگوی شخص شيده بهمن‌يار و حميد امجد می‌بود و در وبلاگش منتشر می‌شد.
خب، برای من دعا کنيد!

بعدالتحرير:
می‌خواستم لينک‌ها را بگذارم، ترديد کردم که شيده را به پينک‌فلويديش لينک بدهم يا نه. بعد يادم افتاد مدت‌هاست او و خورشيدخانوم با اين‌که به اسم شناخته شوند مشکلی ندارند. اين قضيه شکل عاقلانه ماجراست. يعنی می‌شد هنوز خورشيدخانوم و پينک‌فلويديش بر ناشناسی‌شان اصرار کنند ولی به خوبی می‌دانند که ديگر وقت پنهان کردن نيست و ديگر همه از اسم‌هاشان خبر دارند و اصرارشان می‌شود مايه حساسيت.
ديده‌ايد بعضی دوست‌دختر و دوست‌پسرها به شکل تابلويی جلوی جمع به همديگر کم‌محلی می‌کنند که يعنی ما اصلا همديگر را نمی‌شناسيم؟ اين تا يک‌جايی جواب می‌دهد، از جايی به بعد فقط قضيه را مسخره‌تر می‌کند. هم همه فهميده‌اند (احتمالا از مصنوعی بودن رفتارشان) و هم در ناخودآگاه ذهن دختر و پسر اين مسئله باعث نارضايتی‌شان می‌شود و چه‌بسا همين پنهان‌کاری افراطی باعث تيره شدن روابط‌شان شود.



۲۸ فروردين ۱۳۸۳

تاريکی. سکوت. هيچ.

بازوش زير بالش است. سرش روی بالش، به ديوار است. نگاهش چرخ می‌خورد توی يک دايره کوچک فرضی روی ديوار. خط‌ها و تورفتگی‌ها و برجستگی‌های ميلی‌متری را می‌رود و می‌آيد که رنگ شيری روی ديوار ساخته. بی‌گمان نقاش همه اين‌ها را با يک حرکت شت‌اش ـ چه بسا با بی‌دقتی ـ نقش کرده است. رنگ پلاستيک؟ چه اهميت دارد؟
دست ديگرش را از روی کمر می‌لغزاند پايين، روی تشک و روتختی و ملحفه نامرتب، کورمال دنبال آن يکی بالش می‌گردد. دستش می‌خورد به نرمی بالش. حس پيروزی. با هر پنج انگشت چنگ می‌زند. بالش را می‌کشاند تا روی سرش. تاريکی. نقش‌های روی ديوار را فراموش کرده: چون ديده نمی‌شوند. دستش را از بالش رها می‌کند. پنجه می‌زند به ديوار تا بازويش روی اين يکی بالش سنگينی کند و بفشاردش روی گوشش. سکوت.
تاريکی. سکوت. هيچ.
نمی‌بيند. نمی‌شنود. حتا فکر هم نمی‌کند. فقط در هيچ شنا می‌کند. انگار تابه‌حال سکوت نداشته. «هيچ» به گوشش نمی‌رسد. انگار تابه‌حال در تاريکی نبوده. چشمش «هيچ» نمی‌بيند. در هيچ شنا می‌کند.
آدم به هيچ و سکوت و تاريکی هم عادت می‌کند. دقايقی که می‌گذرد، آرام‌آرام صداهايی به گوشش می‌رسد. شقيقه‌هاش می‌زند. آرام می‌زند. مژه‌هاش روی بافت روبالشی تکان می‌خورد و سکوت را می‌خراشد. هيچ هوايی نيست که به ارتعاش بيفتد و صدا را به پرده گوشش برساند. فقط خودش است. صدا از استخوان‌های جمجمه‌اش می‌رود تا گوش. چشم. چيزهايی می‌بيند. خط‌ها می‌لرزند. دايره می‌سازند. توی هم می‌روند و بيرون می‌آيند. شکل می‌گيرند و چهره‌ای می‌سازند. کيست؟
فکر. دارد فکر می‌کند. سئوال می‌کند. دنبال جواب می‌گردد. فکر. سئوال. فکر. سئوال. نمی‌شود آرام بود؟ لطفا...

۲۴ فروردين ۱۳۸۳

تمام

.
سر خط

۲۲ فروردين ۱۳۸۳

آره، پول خوشبختی نمی‌آره...

يادداشتی بر «بوتيک»

وقتی يک نمای دو ثانيه‌ای از بالاتنه عريان محمدرضا گلزار روی پرده افتاد، دختری که روی صندلی کناری من نشسته بود ـ از خوشی ـ تکانی خورد. همان‌جا فهميدم نعمت‌الله با آوردن گلزار به «بوتيک» چه عقلی کرده. هرچند اين کارش می‌توانست به از دست دادن منتقدان منتهی شود، اما او با کنترل بازی بازيگر نقش اولش، به سلامت از اين خطر جسته و در عين‌حال مخاطب عام سينما را هم به سالن تاريک کشانده.
Boutique / بوتيکشايد باور کردنش سخت باشد، اما گلزار در «بوتيک» خيلی خوب است. اصلا با اين بازی سرد و کنترل‌شده‌اش انگ فيلم است. قرار نيست شاهکار باشد، اما اگر در بعضی از فيلم‌های اولش (که همه از دم مزخرف بوده‌اند) ديده باشيدش اقرار می‌کنيد که او در «بوتيک» خيلی خوب است.
فيلم را بار اول در جشنواره ديدم. بر اساس همان اصلی که همه انکارش می‌کنند، يعنی اين‌که نصف راه موفقيت يک اثر را نام مولف می‌برد، «بوتيک» قرار نبود فيلم خوبی باشد. فيلم آن نصفه اول را نداشت. نعمت‌الله دستيار سابق کيميايی بود و کسی پيش‌بينی نمی‌کرد فيلم اولش تحفه‌ای باشد. با دوست‌هايمان نشسته بوديم جای هميشگی خودمان در بالکن سينما استقلال و بيشتر به اين دليل «بوتيک» را تماشا می‌کرديم که هر وقت علی علايی (يکی از بازيگران فيلم و همکار و دوست مطبوعاتی‌مان) را روی پرده ديدم برايش دست بزنيم! (تعجب نکنيد؛ همه آقايان روشنفکر سينمايی‌نويس ـ که حالا لينک به‌شان نمی‌دهم ـ هم از اين زاقارت‌بازی‌ها درآوردند.) فيلم تا نيمه‌اش برايم چيز خاصی نداشت و نظرم را نگرفت اما هرچه جلوتر می‌رفتيم اوضاع بهتر می‌شد تا به آخرش که رسيديم ديگر برايم يک فيلم عالی شده بود.
اما بار دوم، در اکران عمومی، حتا نيمه اولش را هم تحسين می‌کردم. ديگر می‌دانستم که نعمت‌الله کارگردان خوبی است (اميدوارم با فيلم دومش کاری نکند که اين خط را خط بکشم). حسابم با فيلم مشخص بود و ديگر حسابی از ديدن اين شاهکار واقع‌گرا و لمس کردن ظرافت‌های فيلمنامه‌اش لذت می‌بردم.
دلايل زيادی دارم تا «بوتيک» را فيلم بسيار خوبی بدانم. يکی‌ش واقع‌گرايی ملموس فيلم است. هزار جا هست که می‌توانی بالاخره يکی از کاراکترهای فيلم را پيدا کنی و بروی در جلدش و حسابی باورش کنی، انگار که کنار دستت نشسته است (حالا نه جای آن دختره، آن‌طرف!). يک دليل ديگر، لحن مستندگون و بی‌طرف فيلم است که هيچ اصراری ندارد تو برای اتی يا جهانگير يا مثلا بهزاد دل بسوزانی، اما وقتی حرفش را باهات تمام می‌کند می‌بينی ولت نمی‌کند دنيای واقعی اين آدم‌ها.
ديالوگ‌های فيلم به فراخور واقعی بودن آدم‌ها خيلی ساده است و شعار نمی‌دهد اما هر جمله‌اش چيزی در خود دارد: اتی وقتی از پله برقی ايستگاه مترو بالا می‌رود به جهانگير می‌گويد «هر وقت خيلی خوشحالم يا خيلی ناراحتم می‌آم اينجا. هيشکی اينجا کاری به آدم نداره... ديواراش ان‌قدر تميزه که دلم نمی‌آد روش يادگاری بنويسم» يا در آب‌ميوه فروشی که می‌گويد: «چيه عروسی؟ هی کتک، فحش، بدبختی. می‌زنين پرده گوش آدم پاره می‌شه. بعد فحش می‌دين زنيکه کر! بعد هم آدمو طلاق می‌دين می‌رين يه زنی که گوشش بشنوه می‌گيرين» يا در دندان‌پزشکی: «ببينم، تو حزب‌اللهی هستی؟ نه خب، حزب‌اللهی که با دختر غريبه حرف نمی‌زنه، نيگاش‌م نمی‌کنه...» (همه نقل به مضمون). و خوبی همه اين ديالوگ‌ها آنجاست که روی هيچ‌کدامشان مکث نمی‌شود تا بيننده شيرفهم بشود و پيام داستان را بگيرد. اين را من احترام به IQی مخاطب می‌گويم.
بازی‌های فيلم همه درست و حساب‌شده‌اند. هيچ‌کس خودش را به رخ نمی‌کشد و همه خيلی خوب‌اند. جالب نيست؟ همه، واقعا همه. اين وسط گلشيفته فراهانی و رضا رويگری، حتا يک‌جورهايی عالی‌اند. دوست دارم اين را هنر بازی‌گيری کارگردان بدانم. مخالف که نيستيد؟
و در پايان، «بوتيک» يک فينال خيلی خوب و به‌جا دارد. جهان، وقتی می‌فهمد شاپوری با اتی چه کرده ـ که رساندن همين قضيه به مخاطب هم خوب انجام می‌شود: انگار ما جهانگير باشيم، سرمان يک لحظه از تصور ماجرا گيج می‌رود و صدا کم می‌شود و بعد دوباره صدا برمی‌گردد ـ با شاپوری گلاويز می‌شود و در دستشويی ـ که ما نمی‌بينيم ـ با شيشه گلاب می‌کشدش. قطع به عروسی داوود. آنجا هلهله‌ای است. قطع به ساختمان شاپوری. جهان در آسانسور درحالی‌که از گوشش خون می‌آيد پايين می‌رود: به قعر جهان. موسيقی و تمام. حالا روی سياهی تيتراژ می‌شود ياد يکی از ديالوگ‌های اتی افتاد: «آره، پول خوشبختی نمی‌آره، ولی بی‌پولی حتما بدبختی می‌آره.»


۰۶ فروردين ۱۳۸۳

اين خواب‌های مرگ‌ناک من...

ديشب از سفر برگشتم. دردسر نيمه‌شب از شرق تا غرب تهران (دفتر) آمدن زياد بود. خانه نزديک‌تر بود. به مادر و پدرم هم قول داده بودم در نبودشان سری به خانه بزنم. به خانه رفتم. سرد بود. لامپی که روشن گذاشته بودند هم سوخته بود. شومينه را روشن کردم و جلويش زير يک پتو مچاله شدم و خوابيدم.
باز از همان خواب‌ها ديدم. فضاهای عجيبی دارند و کمِ کمش يک روز يقه‌ام را می‌چسبند. رئاليسم جادويی‌شان خفه‌ام می‌کند. خواب ديشبی پيچيده‌ترين‌شان در اين اواخر بود. آخرش با مرگ از خواب پريدم. جالب است؛ ول‌کن من اين نيست اين فکر لعنتی مرگ.
کسی می‌خواست خودکشی کند. می‌شناختمش. با کس ديگری که می‌شناختم می‌دويديم تا جلويش را بگيريم. سر چارراه شلوغی رسيديم که ساختمان آبی بلندی درش بود. صدايی از آسمان آمد. همه مردم از ماشين‌های‌شان درآمدند و بالا را نگاه کردند. از بالای ساختمان بلند پايين می‌افتاد. انگار که شيرجه زده باشد با زاويه پايين می‌آمد. به نيمه که رسيد، ميان زمين و آسمان، خون از بدنش فواره زد و آسمان سرخ شد. با نعره وحشتناکی آن‌سوی خيابان به زمين خورد و تکه تکه شد. پايين که رسيد دو نفر شده بود.

 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۲۵
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۹۵
از ابتدا: ۶۵۲۶۶۶


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð