وقتی يک نمای دو ثانيهای از بالاتنه عريان محمدرضا گلزار روی پرده افتاد، دختری که روی صندلی کناری من نشسته بود ـ از خوشی ـ تکانی خورد. همانجا فهميدم نعمتالله با آوردن گلزار به «بوتيک» چه عقلی کرده. هرچند اين کارش میتوانست به از دست دادن منتقدان منتهی شود، اما او با کنترل بازی بازيگر نقش اولش، به سلامت از اين خطر جسته و در عينحال مخاطب عام سينما را هم به سالن تاريک کشانده.

شايد باور کردنش سخت باشد، اما گلزار در «بوتيک» خيلی خوب است. اصلا با اين بازی سرد و کنترلشدهاش انگ فيلم است. قرار نيست شاهکار باشد، اما اگر در بعضی از فيلمهای اولش (که همه از دم مزخرف بودهاند) ديده باشيدش اقرار میکنيد که او در «بوتيک» خيلی خوب است.
فيلم را بار اول در جشنواره ديدم. بر اساس همان اصلی که همه انکارش میکنند، يعنی اينکه نصف راه موفقيت يک اثر را نام مولف میبرد، «بوتيک» قرار نبود فيلم خوبی باشد. فيلم آن نصفه اول را نداشت. نعمتالله دستيار سابق کيميايی بود و کسی پيشبينی نمیکرد فيلم اولش تحفهای باشد. با دوستهايمان نشسته بوديم جای هميشگی خودمان در بالکن سينما استقلال و بيشتر به اين دليل «بوتيک» را تماشا میکرديم که هر وقت علی علايی (يکی از بازيگران فيلم و همکار و دوست مطبوعاتیمان) را روی پرده ديدم برايش دست بزنيم! (تعجب نکنيد؛ همه آقايان روشنفکر سينمايینويس ـ که حالا لينک بهشان نمیدهم ـ هم از اين زاقارتبازیها درآوردند.) فيلم تا نيمهاش برايم چيز خاصی نداشت و نظرم را نگرفت اما هرچه جلوتر میرفتيم اوضاع بهتر میشد تا به آخرش که رسيديم ديگر برايم يک فيلم عالی شده بود.
اما بار دوم، در اکران عمومی، حتا نيمه اولش را هم تحسين میکردم. ديگر میدانستم که نعمتالله کارگردان خوبی است (اميدوارم با فيلم دومش کاری نکند که اين خط را خط بکشم). حسابم با فيلم مشخص بود و ديگر حسابی از ديدن اين شاهکار واقعگرا و لمس کردن ظرافتهای فيلمنامهاش لذت میبردم.
دلايل زيادی دارم تا «بوتيک» را فيلم بسيار خوبی بدانم. يکیش واقعگرايی ملموس فيلم است. هزار جا هست که میتوانی بالاخره يکی از کاراکترهای فيلم را پيدا کنی و بروی در جلدش و حسابی باورش کنی، انگار که کنار دستت نشسته است (حالا نه جای آن دختره، آنطرف!). يک دليل ديگر، لحن مستندگون و بیطرف فيلم است که هيچ اصراری ندارد تو برای اتی يا جهانگير يا مثلا بهزاد دل بسوزانی، اما وقتی حرفش را باهات تمام میکند میبينی ولت نمیکند دنيای واقعی اين آدمها.
ديالوگهای فيلم به فراخور واقعی بودن آدمها خيلی ساده است و شعار نمیدهد اما هر جملهاش چيزی در خود دارد: اتی وقتی از پله برقی ايستگاه مترو بالا میرود به جهانگير میگويد «هر وقت خيلی خوشحالم يا خيلی ناراحتم میآم اينجا. هيشکی اينجا کاری به آدم نداره... ديواراش انقدر تميزه که دلم نمیآد روش يادگاری بنويسم» يا در آبميوه فروشی که میگويد: «چيه عروسی؟ هی کتک، فحش، بدبختی. میزنين پرده گوش آدم پاره میشه. بعد فحش میدين زنيکه کر! بعد هم آدمو طلاق میدين میرين يه زنی که گوشش بشنوه میگيرين» يا در دندانپزشکی: «ببينم، تو حزباللهی هستی؟ نه خب، حزباللهی که با دختر غريبه حرف نمیزنه، نيگاشم نمیکنه...» (همه نقل به مضمون). و خوبی همه اين ديالوگها آنجاست که روی هيچکدامشان مکث نمیشود تا بيننده شيرفهم بشود و پيام داستان را بگيرد. اين را من احترام به IQی مخاطب میگويم.
بازیهای فيلم همه درست و حسابشدهاند. هيچکس خودش را به رخ نمیکشد و همه خيلی خوباند. جالب نيست؟ همه، واقعا همه. اين وسط گلشيفته فراهانی و رضا رويگری، حتا يکجورهايی عالیاند. دوست دارم اين را هنر بازیگيری کارگردان بدانم. مخالف که نيستيد؟
و در پايان، «
بوتيک» يک فينال خيلی خوب و بهجا دارد. جهان، وقتی میفهمد شاپوری با اتی چه کرده ـ که رساندن همين قضيه به مخاطب هم خوب انجام میشود: انگار ما جهانگير باشيم، سرمان يک لحظه از تصور ماجرا گيج میرود و صدا کم میشود و بعد دوباره صدا برمیگردد ـ با شاپوری گلاويز میشود و در دستشويی ـ که ما نمیبينيم ـ با شيشه گلاب میکشدش. قطع به عروسی داوود. آنجا هلهلهای است. قطع به ساختمان شاپوری. جهان در آسانسور درحالیکه از گوشش خون میآيد پايين میرود: به قعر جهان. موسيقی و تمام. حالا روی سياهی تيتراژ میشود ياد يکی از ديالوگهای اتی افتاد: «آره، پول خوشبختی نمیآره، ولی بیپولی حتما بدبختی میآره.»