COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۰۸ اسفند ۱۳۸۳

«مارتين»، داستانی از گی دو موپاسان

هفته‌ی قبل، يک شب که خيلی کار سرم ريخته بود، و طبق معمول نمی‌دانستم کدام را اول شروع کنم، تصميمی گرفتم که معمولا اين جور وقت‌ها می‌گيرم: هيچ‌کدام را انجام ندهم!
عوضش رفتم داستانی را که تازگی‌ها خوانده بودم ترجمه کردم. البته کار همان شب تمام نشد و به دو سه شب بعدش کشيد و در نهايت ديشب آخرين ويرايشش، با کمک سيدرضا شکراللهی عزيز، روی «کتابخانه‌ی خوابگرد» قرار گرفت.
«مارتين» داستان کوتاهی‌ست از گی دو موپاسان. از آنجايی که ـ اصولاً ـ داستانی را از روی ترجمه‌اش ترجمه کردن کار چندان درستی نيست، همه‌ی دانش معطل‌مانده‌ی فرانسه‌ام را ـ که از دو سه سال پيش آن‌قدر ازش استفاده نکرده بودم که به‌کل داشت فراموشم می‌شد ـ به کار گرفتم و نسخه‌ی اصلی و فرانسوی «مارتين» را کنار ترجمه‌ی انگليسی‌اش گذاشتم و از روی هر دو ترجمه کردم. فرانسه‌ام هيچ‌وقت آن‌قدر عالی نبوده که پيچ و خم زبانی‌اش را خوب بدانم و اصلاً در حد ترجمه کردن چنين متنی از آن هم هرگز نبوده‌ام. اما هرجا احساس می‌کردم مترجم انگليسی دارد به صحرای کربلا می‌زند و می‌خواهد روح موپاسان را توی قبر بلرزاند، می‌گذاشتمش کنار و سراغ معادل فرانسوی‌اش می‌رفتم. و خوشبختانه هنوز چيزهايی يادم بود!
جالب اينجاست که عبارت‌هايی در فرانسوی هست که به معادل‌های فارسی‌اش شبيه‌تر است تا به انگليسی. مثلاً جاهايی بود که يک کلمه از فرانسوی تبديل می‌شد به يک عبارت در انگليسی، که اگر می‌خواستم همان انگليسی را فارسی کنم، حتماً جمله‌ای طولانی‌تر هم می‌شد، اما معادل‌يابی مستقيم فرانسوی به فارسی‌اش خيلی درست‌تر و سرراست‌تر ـ و گاهی همان يک کلمه ـ درمی‌آمد.

ترجمه‌ی اين داستان را تقديم می‌کنم به: سين عزيز، برای بودنش؛ که پربهاترين است.

مارتين
داستانی از گی دو موپاسان

همه‌چيز از آن عصر يکشنبه، بعد از مراسم کليسا، شروع شد. داشت از کليسا به خانه برمی‌گشت که مارتين را جلوتر از خود توی راه ديد. او هم در راه خانه بود.
پدر مارتين، با گام‌های محکم يک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه می‌رفت. زير بالاپوشش، نيم‌تنه‌ای خاکستری پوشيده بود و کلاه شاپويی با لبه‌های بزرگ به سر داشت. مارتين هم با کُرست تنگی که تنها هفته‌ای يک‌بار تنش می‌کرد، شق و رق راه می‌رفت و کمر باريک، شانه‌های پهن و کفل برجسته‌اش را وقت راه رفتن کمی تاب می‌داد. کلاهی گل‌آذين ساخت ايوتو، بر سر داشت که پشت گردنِ پُر و گرد و نرمش را آشکار می‌کرد که در هوای باز آفتاب‌سوخته شده بود و رويش طرّه‌ای از مو افشان بود.
بنوا مارتين را فقط از پشت سر می‌ديد، اما چهره‌اش را خوب می‌شناخت؛ هرچند تابه‌حال او را اين‌همه از نزديک نديده بود. ناگهان گفت: «وای خدا، چه دختر نازيه اين مارتين.» راه رفتنش را نگاه کرد و يک‌هو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهره‌اش را دوباره ببيند. به اندامش خيره شد و باز به خودش گفت: «وای خدا، چه دختر نازی.»
مارتين راهش را به راست کج کرد تا وارد «لا مارتينير»، مزرعه‌ی پدرش ژان مارتن، شود. همين که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قيافه‌ی مضحک بنوا را ديد. گفت: «روز به‌خير بنوا» بنوا جواب داد: «روز به‌خير مارتين، روز به‌خير ارباب مارتَن.» و رد شد.

[ادامهی داستان را اينجا بخوانيد]

نظرات خوانندگان

آشنای قديمی [@|w]
آقا مرسي. باز هم ازين کارا بکن. لذت بردم. مرسي.

سميرا [@|w]
سلام ! داستان رو میخونم و بعد مینویسم نظرم رو.

پژمان (*) [@|w]
سلام... با توجه به ماجراىِ فيلم sideway و اينکه دو قهرمانِ مرد به نظر مي رسد خم شده‌اند (به پهلو افتاده اند)‌ ولى نشکسته‌اند (دراز به دراز نيفتاده‌اند؟ ) به نظرتان برابرنهادهء 'به پهلو افتاده' براىِ عنوان فيلم چطور است؟

امیر مهدی حقیقت [@|w]
سلام. خیلی خوب بود.کاش یک کم ملموس تر توضیح می دادی و با چند مثال. در ضمن مجموعه لمونی اسنیکت رو نشر ماهی با عنوان "ماجراهای بچه های بدشانس" درآورده. تا جلد هفت به گمانم.

سميرا [@|w]
داستان رو خوندم. اولا که خسته نباشی. دوما که براتون ميل زدم يه چند مورد رو که به نظرم رسيد. ولی در مجموع می تونم بگم يکی از بهترين ترجمه هايی که از وبلاگها ديدم.

sheida mohamadi [@|w]
با چه لذتی تا پایان نوشته را خواندم چون من هم ترکیه را و بیشتر شهر هایش را تا یک سالی گشته ام . اما شوک شدم وقتی تاریخ متن را خواندم و نمی دانم چرا از ان وقت تا به حال چیزی ننوشته اید؟راستی این نظر را می خوانید؟

نام: 
ايميل: 
وب‌سايت:  //:http
متن نظر: 
آدرس ايميل مرا نمايش نده.
 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۳۳
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۹۰۳
از ابتدا: ۶۵۲۶۷۴


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð